۲۰۰۹/۱۱/۲۶

ابهام نامه!




این روزها به طرز حیرت آوری سرم شلوغ است. چند روز آینده باید سایت را راه اندازی کنیم و حسابی درگیر طراحی آن هستم. به زودی می گویم کدام سایت!
همان روز تاسیس سایت ما باید جشن بزرگداشت استادی را هم برگزار کنیم. به زودی می گویم که چه کسی و این «ما» یعنی چه کسانی!
همین روزها به شدت درگیر ساخت دو تیزر هستم که قرار بود جمع و جور و کم هزینه باشند، اما فعلا" که کار خیلی بزرگ شده و خدا رحم کند. تمام که شود یک مطلب اختصاصی در موردش خواهم نوشت. فکر می کنم برای دوستانی که آگهی می سازند، نکات آموزشی خوبی داشته باشد.
باز دارم با دوستان دیگری پروژه ی بامزه ای کار می کنم که خیلی برایم شادی بخش و همان که گفتم بامزه است! در موردش خواهم نوشت.
دارم روی چند پروژه ی عجیب و غریب هم کار می کنم که اگر جور شود، می شود مجموعه ای از  کارها دلی که سال ها آرزو داشتم وقت و سرمایه اش را پیدا کنم تا با خیال راحت سروقتشان بروم. امیدوارم که بشود، بزودی.

خلاصه سرم خیلی شلوغ شده این روزها. اگر به نامه هایتان دیر یا کوتاه پاسخ می دهم، ببخشید!

۲۰۰۹/۱۱/۱۵

بهایی که می پردازند


سال ها پیش، در دهه 30، زمانی که مردم ایالات متحده آمریکا با مشکلات اقتصادی مواجه بودند، سینما یکی از پناهگاه های ایمن برای فرار از سختی های زمانه بود. شاید رز ارغوانی قاهره  (وودی آلن) یکی از بهترین فیلم هایی باشد که شرایط آن دوران خاص را به تصویر کشیده است. این ماجرا چند سال بعد دوباره و این بار در وسعتی جهانی اتفاق افتاد. یعنی پس از جنگ جهانی دوم. مردم، خسته از جنگی که تاثیر خود را در اقصی نقاط دنیا پراکنده بود، به سالن های سینما می رفتند تا شاید درد و رنج های جنگ و دوران پس از آن را برای مدتی به فراموشی بسپارند. حتا چند وقت پیش در خبرها خواندم که امسال نیز به دلیل بحران اقتصادی جهانی، تعداد افرادی که به سینما رفته بودند، بسیار بیشتر از سال پیش بوده است. مسلما" این آدم ها به سینما نمی رفتند تا فیلم هایی متفکرانه تماشا کنند. چیزی که سینماروندگان را جذب می کرد، دنیایی فانتزی، شیک و خیال انگیز بود که درست مقابل آن چیزی بود که در زندگی واقعی شان اتفاق می افتاد.
موزیکال ها و ملودرام های رمانتیک بهترین اتفاقی بودند که می توانستند در سینمای آن روزها بیفتند. آدم هایی شیک با زندگی هایی پر زرق و برق و اشرافی که فارغ از تمام دردهای زندگی آواز می خواندند و می رقصیدند و هر شب به کوکتل پارتی می رفتند. هنوز خاطره ی رمانس های موزیکال جینجر راجرز و فرد آستر در صفحات تاریخ سینما می درخشد.
در سینمای قبل از انقلاب ایران هم می شد چنین چیزهایی را به شکل دیگر تماشا کرد. آدم هایی فقیر که به واسطه اقبال یا درستکاری شان، با شخصی آشنا می شدند که زندگی شان را از این رو به آن رو می کرد و این وسط رقص بود و کافه و میری و ظهوری که دایم تکه پرانی کنند و دنیای زیبایی را خارج از آنچه که در زندگی مردم جاری بود، به آن ها هدیه دهند. استاد تهامی نژاد چه زیبا این سینما را «رویاپرداز» نامیده است.
به هرحال هر وقت یاس اجتماعی بر مردم غالب می شود، سینما یکی از شیوه های درمانی روح برای مردم خسته و مایوس است.
این روزها سینمای هنری یا روشنفکرانه یا جدی تر ایرانی به محاق رفته است. کسی حوصله دیدن فیلم های جدی را ندارد. روی پرده سینما فیلم هایی کوچک،‌ کم هزینه و سرشار از لودگی و اشرافی گری نقش بسته و اگر فیلم جدی ای بتواند از سد جریان مرموز اکران بگذرد، باید چنان پرستاره و دهان پرکن باشد تا بتواند مخاطب را به سوی خود بکشاند. کسی حوصله فکر کردن ندارد این روزها. انگار فیلمساز باید از یک سال قبل پیشگویی کند که مخاطب در سال آينده چه حال و روزی خواهد داشت تا زمانی که نوبت اکران فیلمش رسید، بتواند جوابگوی نیاز مخاطبان خود باشد.
جریان مرموزی که نمی گذارد فیلم های خوب و جدی اکران شوند و یا اکران آن ها را محدود می کند، یک سوی قضیه است و مخاطبی که پیگیرانه به تماشای فیلم هایی می نشیند که بازیگران ثابت تلویزیونی را در لوده ترین شکل خود نمایش می دهد، یک چیز دیگر. اگر امروز تقوایی ناخدا خورشید دیگری بسازد، یا بیضایی شاید وقتی دیگر را تکرار کند یا حتا رخشان بنی اعتماد روسری آبی تازه ای بسازد، شاید مخاطبان زیادی را جلب کنند، اما بی تردید در مواجهه با آثار کم اهمیت، لوده و سرسری ای که کمدی نامیده می شوند، رقابت دشواری خواهند داشت.
اما همان طور که قبلا" اشاره کردم، مساله این است که این ماجرا سال های سال است که در سینمای جهان و ایران وجود دارد. شرایط اجتماعی امروز ایران ایجاب می کند تا آثاری کم اهمیت برای مخاطبی ساخته شود که حوصله حرف های جدی ندارد؛ که خود در شرایطی فوق العاده جدی گیر افتاده و دست و پا می زند. مخاطب امروز فیلم های ایرانی، دلش می خواهد کمی بخندد. می خواهد عشق های بسامان ببیند. دلش می خواهد زندگی های شیک و بی غم تماشا کند. دوست دارد آدم های فقیری را ببیند که دست روزگار چمدانی پرپول، دختری زیبا رو، اتومبیلی شیک و خانه های دوبلکس با حیاطی بزرگ برایشان مهیا می کند.
هنرمند جدی، این روزها را به سختی به سر خواهد کرد. ببینید در هفته چند هنرمند و نویسنده را داریم از دست می دهیم. داشتم فکر می کردم شاید این آخرین بهایی است که در این روزها یک هنرمند می تواند بپردازد. مهدی سحابی می میرد تا نامش این طرف و آن طرف گفته شود و مایی که با خواندن ترجمه هایش بزرگ شدیم، از او یادی کنیم و نسل بعد ما یا حتا هم نسلان ما که جا مانده بودند، شاید به سراغ کتاب هایش بروند و پروست و استاندل و فلوبر را از دریچه او بشناسند. عباس شباویز بمیرد تا نام قیصر و سینمای متفاوت ایران یک بار دیگر زنده شود و مخاطبان یادی از آدم هایی کنند این روزها جایشان در سینمای ایران خالی است. جمشید لایق از میان مان برود تا چند هنرمند تاتر جلوی تالار وحدت جمع شوند و زیر تابوتش را  بگیرند تا شاید اندک مخاطب احتمالی تاتر، یادشان بماند که یک سری به تاتر شهر بزنند.
ترسناک است فکرم. اما به نظرم در این روزها آخرین چیزی که برای هنرمند جدی باقی مانده، این است که بمیرد.
گفتم که این دوران دوران گذار است. بارها پیش آمده و بارها گذشته است. قیمتش اندک قدردانی و شاید کنجکاوی کوتاه مدتی است که مخاطب احتمالی به خرج خواهد داد.
اما سوال اینجاست که آیا مرگ هنرمند، در تسریع این دوران گذار تاثیری خواهد گذاشت؟ آیا بهایی که پرداخت می کنند - جانشان - آمدن روزهای بهتر را جلو خواهد انداخت؟ و این که آیا درمانی برای این جامعه خموده وجود دارد؟ به گمانم روزهای سختی پیش رو داریم.

۲۰۰۹/۱۱/۷

ای برادر تو همه اندیشه ای


این پست کاملا" شخصی است.

فکر کنم آخرین روزهای سال 86 بود که سلسله بیماری های من آغاز شد. هر روز یک جایم درد می گرفت. تن قوی من که شاید روی فرم نباشد، اما به واسطه درست غذاخوردن همیشه سرحال و بدون مریضی بود،‌ ناگهان سرشار از بیماری های جورواجور شد. یک روز بیهوش می شدم. یک روز کارم به دستگاه های عجیب وغریبی می کشید که قرار بود به متخصص قلبم بفهماند چرا ضربان قلبم زیر چهل تا در دقیقه شده است. یک روز دیگر دستگاه گوارشم نیاز به دارودرمانی قوی پیدا می کرد. بعد نوبت بیماری های پوستی رسید. سردردهای شدیدم را هیچ مسکنی تسکین نمی داد. کارهایم را رها کردم. روزهای طولانی در خانه نشستم. اگر سفارش فیلمی گرفتم از غم نان بود. تدریس را رها کردم. پایان نامه کارشناسی ارشدم را برای مدتی طولانی فراموش کردم. نوشتن های جدی کارش را به وبلاگ نویسی های سطحی داد.
بعد فهمیدم که مشکلم را نه در جسمم که در روانم باید جست و جو کنم. پس از یک دوره کوتاه اما سخت بیماری، به امید دور شدن از فضای پرتنش اطرافم، از ایران رفتم. اما آن فضا هم برایم چاره ساز نبود. برگشتم. و بعد فضای ایران التهابی تاریخی را تجربه کرد. در نتیجه اتفاقات آن روزها، تا مدت ها از کار خبری نبود. اما من گنجی را با خودم به خانه آورده بودم. کتاب لینچ، همانی که بخش هایی اش را در وبلاگ با شما به اشتراک گذاشته ام. برایم خیلی جالب بود که کتابی از لینچ بخوانم. قصدم حتا ترجمه هم نبود. اما کلمات ساده و بی تکلف لینچ چنان بر من تاثیر گذاشت که ناگهان خودم را در دنیای دیگری دیدم. دنیایی که می توانستم سختی ها را تحمل کنم، بدی ها را ببخشم و امیدواری را در جهنمی ترین روزهای زندگی ام حفظ کنم. همان روزها بود که فهمیدم امید به نازکی یک تار مو است. اگر تعادلت را حفظ نکنی، هول شوی یا به آن دل ببندی، سقوط می کنی. امید باید جزیی از وجودت شود. پس ارتباطات تحلیل رفته ام را بازیافتم. دوستانی جدید پیدا کردم که بودن با آنها امیدم را دوچندان کرد. تمام چیزها و کسانی را که برایم دردسر فکری ایجاد کرده بودند،‌ از زندگی ام حذف کردم. کتاب خواندنم را چند برابر کردم. برای دیدن هر فیلمی زمان خاص خودش را در نظر گرفتم. از همه ی اتفاقات دور و برم تاثیر گرفتم. اما آن را کنترل کردم. و بعد در روزی بارانی، آرزویی دور را در کنار خود دیدم. زیبایی از آن روز مرا احاطه کرد. این روزها چهره ام دایم خندان است. دوباره می توانم بنویسم. حالا می فهمم در پاهایی که مرا از اول تا نیمه کوچه ای سربالا همراهی نمی کردند، اشکالی نبود. ایراد در روحی خسته بود که ناامیدی مثل غده ای سرطانی در تمام جزییاتش ریشه دوانده بود و داشت ذره ذره مرا از پا می انداخت. 

نمی دانم باید قدردان روزگار باشم، یا زیبایی ای که در آن روز بارانی یافتم و یا حتا آقای لینچ که نوشته های به ظاهر ساده اش مرا در سخت ترین روزهای زندگی یاری کرد.

تدریس را دوباره شروع کرده ام. دانشگاهی کوچک است احاطه شده در اندک باغ های بازمانده در تهران. به سفارش چند تهیه کننده چیزهایی نوشته ام. در روزهای آینده چند آگهی تلویزیونی و بعد مجموعه ای مستند را شروع خواهم کرد. تنم می لرزد از برگشتن به پشت دوربینی که برای مدتی از آن دور بوده ام. کتاب جدیدی را برای ترجمه دست گرفته ام. با دوستانی داریم کاری می کنیم بزرگ که به زودی جداگانه درموردش خواهم نوشت. و بعد در میان همه ی این ها، زیبایی آن روز بارانی با من است. با خودم عهد بستم تا لحظه ای که زنده باشم قدر همه ی چیزهای خوب را بدانم و نیز بدانم که همه چیزهای بد می گذرند. هرچند که اثرشان در اعماق وجود ته نشین شوند. که:

ای برادر تو همه اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای

۲۰۰۹/۱۱/۱

یک گزارش سریال بینی و بعد پرت و پلاگویی هایی پراکنده!

مدتی است که فصل جدید سریال های پرمخاطب در جهان آغاز شده و به یمن شبکه جهانی اینترنت، ما این ور آب نشینان هم می توانیم به فاصله چند ساعت از اولین پخش هر قسمت سریال، آنها را دنبال کنیم.
در ادامه تعدادی از سریال هایی که دنبال می کنم را خیلی کوتاه معرفی خواهم کرد:

آناتومی گری در فصل قبلی خود چندان موفق نبود. اگر سریال را دنبال کرده باشید، داستان پر اشک و آه ایزی استیونس و سرطان مغز و... را دیده اید. این سریال برخلاف فصل های پیشنش امسال در مراسم سالانه امی چندان موفق نبود و بر خلاف دوره های قبل جایزه ای هم نبرد. اما فصل جدید، فوق العاده است. هیچ گاه داستان ها به این قدرتمندی نبوده اند. همیشه به دوستانم گفته ام که اگر می خواهیم برای سریال بنویسیم باید فیلمنامه های آناتومی گری را بارها و بارها بخوانیم و از آنها بیاموزیم. راستش تا همین چند وقت پیش که در کتابفروشی معظم کینوکونیا منتخب فیلمنامه های این سریال را ندیده بودم، فکر می کردم این کشفی شخصی است. اما حقیقت این است که فیلمنامه این سریال به عنوان منبع درسی منتشر شده است.
فصل جدید آناتومی گری، سرشار از ایده های ناب است. توجه تازه شبکه های تلویزیونی ایالات متحده به تیتراژ و کاربرد مینیمالیستی آن، به زیبایی در این سریال به چشم می خورد. به طوری که تیتراژ هر قسمت که از 5 ثانیه تجاوز نمی کند، کاملا به داستان پیوند خورده است. 
بازی های این فصل به شدت انرژیک تر از قبل هستند و ایده های کارگردانی و فیلمنامه نویسی خارق العاده به نظر می رسند. لااقل تا قسمت هفتم که اینطور بوده است.


سریال خوش آب و رنگ و تازه ی شبکه ABC که با توجه به اتمام زودهنگام سریال Lost دارد هر کاری می کند تا مخاطبان خود را نگه دارد، تا اینجای کار چیز خوبی از آب درآمده است. حضور بعضی از بازیگران لاست (پنه لوپه، چارلی و...) و همچنین بازیگران دیگری مثل جوزف فاینس (شکسپیر عاشق) و شهره آغداشلو نشان دهنده این است که تهیه کنندگان دارند تلاش می کنند تا مخاطبان را به سریال جذب کنند. 
فلش فوروارد مانند لاست فضایی ماجراجویانه، اکشن، تخیلی و معماگونه دارد. تمام انسان های کره ی زمین برای مدت کوتاهی بیهوش شده اند و درآن مدت شش ماه آینده ی خود را در خواب دیده اند. مامور پلیسی سعی می کند تا برای این راز، راه حلی بیابد.
نکته جالب این سریال تمرکز بر عرفان و تفکرات ادیان و فرقه های مختلف است.همیشه پیش خودم فکر می کردم که چرا همیشه در فیلم ها، تمام رازها در  کتاب مقدس نهفته است. یا اینکه چرا از نظر فیلمنامه نویسان غربی هیچ چیز رازآمیزتر از انجمن های سری مسیحی، آیین قبالای یهودی، دیوارنوشته های مصری و حکاکی های آزتکی وجود ندارد. زمانی که یکی از کاراکترهای مرموز فیلم در پاسخ به پلیس داستان به زبان فارسی گفت:‌ «پسر کوچکی با شمع وارد می شود.» و پلیس ما فهمید چه می گوید و به انگلیسی سلیس ترجمه اش کرد و خبر داد که این بخشی از داستان صوفیان ایران است و کل آن قسمت بر اساس همین داستان پیش رفت، اندکی امیدوار شدم که شاید از این پس عرفان صوفیان ایرانی که بسیار رازآلود و پرابهام است، در فیلم های هالیوودی وارد شوند. به طور کلی تمایل این سریال در عنوان کردن مباحث عرفانی و فلسفی گوشه گوشه ی دنیا جذاب و دیدنی است. اما گمان نکنید که با سریالی عرفانی طرف هستید. ریتم تند سریال، صحنه های اکشن فوق العاده (به ویژه در آغاز قسمت اول) و بازی های خوب، شاید تا مدتی جای لاست را برایتان نگیرد، اما مسلما سرگرمتان خواهد کرد.

 Fringe:
شبکه فاکس همان کاری را با فرینج کرد که ABC با فلش فوروارد. فاکس هم می خواست تا قبل از اتمام سریال Prison Break سریال جذاب تازه ای را برای مخاطبان خود نمایش دهد. به همین خاطر به سراغ جی.جی. آبرامز - تهیه کننده لاست - رفتند و در نتیجه سریال فرینج ساخته شد که حالا در اواسط فصل دوم آن هستیم. فرینج داستانی پلیسی دارد. اما لایه ی زیرینی هم دارد که به تئوری های روی کاغذ علوم پایه و پزشکی می پردازد. و در نهایت هسته ای رازآمیز دارد که هنوز شکافته نشده اما به نظر می رسد که به شدت فلسفی است. می بینید چه می کنند؟ سریالی می سازند که لایه لایه است. هر آدمی می تواند آنقدر که می داند در آن غوطه ور شود. همین امشب در رستورانی نشسته بودم تا خیر سرم شام بخوردم. چشمم به معجونی باز شد به نام دلنوازان که باعث شد تا نظرم عوض شود و غذایم را به جای اینکه سرمیز بخورم، در جعبه تحویل بگیرم و در تاریکی شب توی ماشین خدمتش برسم!‌ قصدم این نیست که بگویم مخاطب این سریال ها شعور ندارند. بلکه به نظرم آن سازمانی که قرار است کارش فرهنگ سازی و آموزش باشد، فکر می کند که سطح دانش عمومی موی سر بچه است و خودش شامپو جانسون! باید همیشه PH آن را خنثا نگه داشت!
بگذریم.
 
دال هاوس یا همان خانه عروسک ایده ی فوق العاده ای دارد. شرکتی با تعدادی زن و مرد قرارداد پنج ساله می بندد، مغزشان را بک آپ می گیرد و بعد فرمت می کند و سپس بنابه نظر مشتری آن را برنامه نویسی کرده، برای مدت زمان معینی اجاره می دهد و این وسط پول کلانی به جیب می زند. مغز یکی از دختران این شرکت، به مرور آسیب می بیند و می تواند چیزهایی از تمام کاراکترهایی که تا به حال داشته به خاطر بیاورد. از زن خانه دار تا رقاصه بار تا جاسوسی آشنا به فنون رزمی. نمونه این داستان را قبلا در سریال جذاب Alias دیده بودیم. اما دال هاوس با وجود داشتن ایده ای خوب، به دلیل انتخاب بازیگران بد، فیلمنامه نویسی به شدت ضعیف و بی سر و ته و کارگردانی معمولی، نتوانسته مخاطبان خود را راضی نگه دارد. خبر می رسد که قرار است سریال پس از اتمام فصل دوم (که الان درمیانه آن هستیم)‌ لغو شود.

اغلب سریال بین های حرفه ای، Heroes را دیده اند. تعدادی آدم غیرمعمولی با قدرت هایی منحصر بفرد و جنگ های درونی و بیرونی. چیزی شبیه Xmen. مشکل هیروز آنجا است که باید در همان فصل اول تمام می شد. این همه کاراکتر مسلما برای فیلمنامه نویسان مشکل ساز بوده اند. فصل سوم فاجعه ای تمام عیار بود. اما فصل چهارم با وجود سوژه ای جذاب تر از قبل همچنان از مشکلات پیشین خود رنج می برد و تا بخواهد آنها را ترمیم کند، مدت زیادتری لازم است. تازگی ها هیروز و دال هاوس را فقط دور تند نگاه می کنم که ببینم آخرش می خواهند چه جوری این گند بزرگی را که زده اند جمع کنند. باور کنید اگر بتوانند، خودش یک کلاس درس بزرگ است. همه ی اینها به کنار. تدوین این سریال حکایتی است بی نظیر. در طنزهای 90 شبی تلویزیون خودمان،‌ راکوردها را بهتر نگه می دارند تا این سریال! تا دلتان بخواهد سوتی های منشی صحنه و کارگردان و تدوینگر را می توانید بشمارید. این هم نوعی سرگرمی است البته!


و اما سریال محبوب من: دکستر، متخصص خون شناسی پلیس میامی که خود آدمکشی قهار است. هر سه فصل قبلی دکستر و همچنین فصل چهارم که تازگی ها پخش می شود، سرشار از ایده های ناب، دیالوگ های خلاقانه، کارگردانی عالی و بازی های فوق العاد هستند. به خصوص خود دکستر با بازی مایکل سی. هال که فکر کنم یکی از بهترین بازیگران تلویزیونی است که در این سال ها دیده ام.
دیدن دکستر ذهنی آماده، گوشی آشنا با اسلنگ های آمریکایی و دلی کم رحم طلب می کند! دکستر شاید در نگاه اول سریالی پلیسی و پر از قتل های فجیع باشد، اما باز هم در لایه های زیرین آن، انسان شناسی، جامعه شناسی،‌ روان شناسی، و اخلاق قابل مطالعه ی جدی هستند.

و اما یک نکته. برخلاف سینما که به نظرم می تواند  پیام اخلاقی نداشته باشد و یا سطحی ترین اندیشه را در واضح ترین لایه به مخاطبش نشان دهد و اتفاقا سرگرم کننده هم باشد، سریال های تلویزیونی باید برآمده از بطن جامعه و کاملا ژورنالیستی باشند. به فرندز نگاه کنید. یک کمدی موقعیت با چند کاراکتر ثابت و شوخی هایی جذاب و فضاهایی محدود و افکت های خنده پیاپی بعد هر شوخی. اما نکته در پس این قضایاست. فرندز در زمان خود به موضوعات روز جامعه آمریکایی می پرداخت. درست مثل سیمپسونز یا فمیلی گای یا آفیس. در سریال فرینج جنگ عراق لایه ای پنهان است که اندیشه های مورد توجه شبکه فاکس (جمهوری خواه) به خورد مخاطب داده می شود. برعکس فلش فوروارد و لاست کاملا دموکرات هستند. اقلیت های قومی، رنگین پوستان، کنایه های سیاسی، آموزش فلسفه سیاسی در بستر داستان را در لاست نگاه کنید. یا بحث های لیبرالیستی ای که در سریال ‍True Blood در پس سریالی خون آشامی به مخاطب داده می شوند. بعد برگردید و همین سریال های ایرانی را نگاه کنید. چندتایشان خوبند؟ چندتایشان از پیام مندرس و کلیشه ای آدم های پولدار عوضی و آدم های فقیر دین دار جلوتر رفته اند؟ تا کی قرار است جمشید و هوشنگ قاچاقچی باشند و علی آقا دانشجوی حقوق، پسر خوب مامان دنبال دختر محجوب فلان حاجی خوش نام؟ شاید دارم غلو می کنم. اما سریال به شدت پرت و بی مایه و ضعیف «پروانه ها می نویسند» ساخته محمد نوری زاد، اتفاقا" این کارکرد مورد نظرم را به درستی به کار گرفته است.
این روزها دایم از بومی سازی علوم انسانی صحبت می شود. علم ارتباطات را چه می خواهیم بکنیم؟ کدام دانشمند ایرانی یا اسلامی درباره رسانه و پیام مطلب نوشته است؟ و در ضمن...

و من آمدم درباره چند سریال بنویسم، دوباره رفتم روی منبر و ذکر مصیبت خواندم! باقی باشد برای بعد. اما حالا که به پراکنده نویسی افتاده ام این را هم اضافه کنم از آنجایی که مجموعه «لینچ چنین می گوید» را به ناشر سپرده ام، از این پس دیگر در وبلاگ منتشرشان نخواهم کرد. اما در عوض بخش تازه ای با عنوان «رسانه همان پیام است» را به زودی در همینجا منتشر خواهم کرد. می دانم که لینچ ها خواننده هایی پیدا کرده بودند. امیدوارم که کتاب به زودی منتشر شود و در دسترش علاقمندان قرار گیرد. و همچنین امیدوارم که بخش جدید را هم دوست داشته باشید.

۲۰۰۹/۱۰/۲۸

لینچ چنین می گوید - بیست

عصباني ترين سگ دنيا

کميک استريپ هاي عصباني ترين سگ دنيا تقريبا" همزمان با کار بر روي Eraserhead به ذهنم رسيد. يک سگ کوچک کشيدم. عصباني به نظر مي رسيد. به آن خيره شدم و بهش فکر کردم و از خودم پرسيدم چرا اين قدر عصباني است.
و بعد شروع کردم به کشيدن يک کميک استريپ در چهار کادر با سگي که هرگز تکان نمي خورد؛ سه کادر در روز مي گذشت و آخري در شب. پس زمان سپري مي شد، اما سگ اصلا" تکان نمي خورد. احساس مصيبت زدگي کردم. چون اين محيط بود که باعث اين عصبانيت شده بود. چيزي بود که در محيط اتفاق مي افتاد. فکر کردم که او چيزهايي را خارج از خانه مي شنود. يا چيزهايي آن طرف پرچين اتفاق مي افتد يا وضع هوا تغيير می کند.
بالاخره به آنجا رسيد که چيزهايي را از داخل خانه مي شنود. ايده کلی جالبی به نظر مي رسيد. فقط ديالوگ هايي درون بالون خواهِم داشت که در داخل خانه گفته می شوند. سگ همانجا بيرون خانه خواهد بود. و چيزهايي که داخل بالن است شايد باعث خنده شوند.
ال.اي. ويکلي خواست منتشرش کند. 9 سال اين کار را انجام داد. بعد از چند سال، بالتيمور سان هم همين کار را کرد. هر دوشنبه بايد می دانستم که چه مي خواستم بگويم. بعد بايد آن را پاي تلفن مي گفتم. هميشه حروفچيني کار من نبود و در نتيجه گاهي شکل چينش حروف را دوست نداشتم. پس در آخر خودم بعضي از حروفچيني ها را دوباره انجام مي دادم.
ويراستاري که کارتون ها به دستش مي رسيد به نشريه ديگري رفت و ويراستارهاي ديگري گيرم آمد. در پايان سال نهم ، همان ويراستار به نشريه بازگشت. از من خواست تا ديگر اين کار را ادامه ندهم. دوره ی اين کارها گذشته بود.

۲۰۰۹/۱۰/۲۴

به یاد رزا منتظمی




به گمانم امروز میان همه ی خبرهای بد، بدترین خبر مربوط درگذشت رزا منتظمی بود. زنی که از سال های دور کتابش در گوشه ای از آشپزخانه خانواده های ایرانی جایی ویژه داشته است. یادم می آید بچه که بودم پدرم برای هر تازه عروس فامیل دو کار می کرد. یکی قرآن چاپ اعلا برایشان پیدا می کرد و یکی دیگر هم اینکه آشپزی رزا منتظمی را برایشان گیر می آورد. شاید این روزها این کار آنقدر ساده باشد که حتا تلفنی هم حل شود. اما روزهای جنگ آدم بانفوذی مثل پدر من (ناشر بود خدابیامرز. در انبارهای ناشران همکارش نفوذ داشت فقط!) می توانست به آسانی این دو کتاب را به خانه تازه عروسان بیاورد.
آن روزها گذاشته است. کتاب مستطابِ مستطاب به کنار، ده ها و شاید صدها مدل کتاب آشپزی در بازار موجود است که هرکدام ادعا می کنند بهترین هستند. کتاب رزا منتظمی اما قرار نبود فقط آشپزی یاد بدهد. کتاب رزا مثل مادری در آشپزخانه مراقب عروس و احیانا" دامادش بود!
چند سال پیش - که به اشتباه - پخش کتاب را وارد کار نشر کتاب کردم و بابت آن کلی هم خرابکاری به وجود آمد، هر از گاهی سفارش کتاب آشپزی رزا در لیست کتاب های درخواستی بود. چه کتابفروشی های تهران، چه شهرستان و حتا کتابفروشی های ایرانی در اروپا، آمریکا و استرالیا.
همان وقت بود که متوجه شدم گویا خانم منتظمی کتاب هایش را به هیچ پخشی نسپرده و آنها را به شیوه ی  نقدی در خانه اش - کوچه شیمی خیابان بهار - به فروش می رساند. بقیه داستان گفتنی نیست. جز کش و قوس های عجیب و بامزه ای که برای چند هفته میان بنده و ایشان بود و وای چقدر بداخلاقی کرد این مادر آشپزی ایران و چقدر به خودم گفتم صبور باش که در کودکی جذابیت کتاب این خانم برایت از داستان های شگفت انگیز ژول ورن کمتر نبوده است! (واقعا" همینطور بود). به هرحال  امروز رزا منتظمی دیگر بین ما نیست.

می گفت کتابش را قاچاقی چاپ می کنند. ناشرش هم چند ده برابر آنچه که به او اعلام کرده، کتاب را منتشر می کند. از همه می ترسید. پرخاش می کرد. هربار که کتاب می خواستم مجبور بودم بارها و بارها پول را بشمارم تا نامه یا تلفنی عصبانی از او نداشته باشم. باید هربار خودم را و شجره نامه ام را پیش از فرستادم کارمندم تلفنی می گفتم. می ترسید به گمانم. هیچوقت ندانستم چرا. هرچند حدس زدنش زیاد نباید سخت باشد.
درصد تخفیف کتابش به شکلی باور نکردنی غیرقابل پرداخت بود! و اخلاقش را که می دیدی اصلا فکر نمی کردی که همچین کسی بتواند این غذاهای شگفت انگیز را بپزد تا عکس های رنگی اش را توی کتابش چاپ کنند و دل هر بچه ای را آب کند. 
دوستان نزدیکم می دانند که آشپز قابلی هستم. به مقوله شکم اهمیت می دهم و در پختن غذا یک حرفه ای تمام عیارم. اما کسی شاید نداند که کتاب آشپزی رزا را در کودکی خوانده ام  و کتاب مستطاب دریابندری را در جوانی! این مادر و پدر آشپزی، نه تنها به من، بلکه به هزاران ایرانی دیگر آموختند که چگونه از غذا - این نعمت گشاده دستانه ی الهی - لذت ببریم.

به احترام رزا منتظمی و پیش روی کتابش می ایستم و برایش آرزوی رحمت می کنم.

۲۰۰۹/۱۰/۲۳

ایران را مستند کنیم



سوزان سانتاگ در کتاب مشهور خود «درباره عکاسی» گفته است: «هر عکسی در طول زمان تبدیل به یک عکس هنری می شود.» هرچند می توان با اغماض همین گزاره را در مورد فیلم هم به کار برد، اما می شود جنبه ی دیگری از کاربرد عکس ها را به فیلم ها نیز تعمیم داد. امروز مطالعه تاریخ، معماری، اقوام و... از طریق تماشای عکس و فیلم آسان تر شده است. دیگر نیازی نیست تا مورخ مسافر، بیرون از شهر اطراق کند و زیر سایبانی لرزان اسکیس سیاه قلمی از فلان شهر دور از دسترس را برای مخاطبان اندک سفرنامه اش ترسیم کند. دیگر لازم نیست تا جناب مورخ گوشه ای از بازار بنشیند و پوشاک طبقات مختلف را قلمی کند. عکس ها و فیلم ها چنان کرده اند که نه تنها عکاسان و فیلمسازان، بلکه هر مسافر دوربین به دستی امروزه خود مورخی است که خواسته و نخواسته، اسنادی برای مطالعه تاریخی برای نسل های بعد فراهم می آورد. کافی است به تصاویر تخت جمشید – از اولین عکس ها تا تازه ترین فیلم ها – نگاهی بیاندازیم تا ببینیم که روزگار چگونه میراث تاریخی ما را اندک اندک می ساید و محو می کند.
چند سال پیش از دست قضا با همراهانی ناهمگون به سفر شیراز رفته بودم. در هنگام بازگشت قصد کردیم تا به تخت جمشید سری بزنیم. به محض رسیدن مشغول عکاسی شدم. یکی از همراهان به من طعنه زد که ما آدم های زنده اینجاییم و تو از سنگ ها عکس می گیری! آن سفر نه خاطره خوبی برایم به جا گذاشت و نه عکس چشمگیری، اما درسی به من داد که تازه آن هم سال ها بعد به خاطرم نشست.
حقیقت این است که جامعه ی بسته ی ایرانی، برای مطالعه تاریخی آیندگان فقیر خواهد بود. جامعه ای که در آن تصویر گرفتن از مردم ناخوشآیند است، فیلمبرداری در خیابان هایش جرم است، روشن کردن دوربین در کافه ی خانه ی هنرمندانش ممنوع است، ثبت تصاویر هر گردهمایی ای در هر جای سرپوشیده و سربازش نیاز به هزارجور مجوز بدون پشتوانه دارد و...
ما برای آیندگان چه ذخیره ی تصویری ای خواهیم داشت؟ آیا آنچه که دوربین های تلویزیون ها و خبرگزاری ها می گیرند کافی است؟ آیا حجم اطلاعاتی که امروز احتیاج داریم با فردا برابر خواهد بود؟ فکر نمی کنم جوابش سخت باشد.
ثبت تصاویر – چه عکس و چه فیلم – حرفه ای و آماتور شاید امروز برای ما ثبت خاطرات باشد. اما برای نسل های بعد از ما اسنادی تاریخی است. هموطن جنوبی من شاید اسکله ای را بشناسد که چند روز دیگر بیشتر پابرجا نباشد. هموطن شمالی من شاید گوشه ای دنج از تلاقی جنگل و دریا را بشناسد که تا چند وقت دیگر نه ماسه ای آنجا باشد و نه درختی. هموطن ساکن شرق من شاید روستایی را بشناسد در دل کویر، در آستانه مهاجرت ساکنین و هموطن ساکن غرب من شاید کوره راهی دل انگیز بشناسد در دل کوه که روزی دیگر جاده ای شده باشد برای تردد کامیون های سنگین ترانزیت.
شاید برایمان قابل قبول باشد که روزگاری ما توانایی فنی نداشتیم و کوچ عشایر را در فیلم «علف» خارجی ها برایمان تصویر کردند. اما امروز حتا گوشی های موبایل هم به آن کیفیت و جایگاهی رسیده اند که نقش ثبت کننده تصاویر را برای ما ایفا کنند. قرار نیست همه فیلمسازان حرفه ای باشند. اما همه می توانند گوشه ای از ثبت تصویری رویدادها، طبیعت و حتا آداب روزمره را برعهده بگیرند.به گمانم امروز همه دوربین به دستان عالم می توانند مستندساز باشند. حادثه، مکان و رویدادی را ثبت کنند که برای آیندگان سندی قابل استناد تاریخی باشد. اما این فرصتی است که دارد به دلیل ناآشنایی فیلمسازان و عکاسان آماتور و حرفه ای ایرانی به این موضوع از بین می رود تا سال ها بعد فقط در فرهنگ شفاهی و با روایت های مخدوش و نامطمئن از آنها یاد شود.
حال نگه داری و آرشیو این ها می ماند و می رسیم به ضرب المثل چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست که من هم جوابی برای آن ندارم. جز این که شاید رویکرد زمانه که روزگار کتاب های خطی را به کتابخانه های تخصصی و متخصصان کشاند، روزی هم نوارهای ویدئو و سی دی های خانگی را به این نقطه برساند.