مدتی است که فصل جدید سریال های پرمخاطب در جهان آغاز شده و به یمن شبکه جهانی اینترنت، ما این ور آب نشینان هم می توانیم به فاصله چند ساعت از اولین پخش هر قسمت سریال، آنها را دنبال کنیم.
در ادامه تعدادی از سریال هایی که دنبال می کنم را خیلی کوتاه معرفی خواهم کرد:
آناتومی گری در فصل قبلی خود چندان موفق نبود. اگر سریال را دنبال کرده باشید، داستان پر اشک و آه ایزی استیونس و سرطان مغز و... را دیده اید. این سریال برخلاف فصل های پیشنش امسال در مراسم سالانه امی چندان موفق نبود و بر خلاف دوره های قبل جایزه ای هم نبرد. اما فصل جدید، فوق العاده است. هیچ گاه داستان ها به این قدرتمندی نبوده اند. همیشه به دوستانم گفته ام که اگر می خواهیم برای سریال بنویسیم باید فیلمنامه های آناتومی گری را بارها و بارها بخوانیم و از آنها بیاموزیم. راستش تا همین چند وقت پیش که در کتابفروشی معظم کینوکونیا منتخب فیلمنامه های این سریال را ندیده بودم، فکر می کردم این کشفی شخصی است. اما حقیقت این است که فیلمنامه این سریال به عنوان منبع درسی منتشر شده است.
فصل جدید آناتومی گری، سرشار از ایده های ناب است. توجه تازه شبکه های تلویزیونی ایالات متحده به تیتراژ و کاربرد مینیمالیستی آن، به زیبایی در این سریال به چشم می خورد. به طوری که تیتراژ هر قسمت که از 5 ثانیه تجاوز نمی کند، کاملا به داستان پیوند خورده است.
بازی های این فصل به شدت انرژیک تر از قبل هستند و ایده های کارگردانی و فیلمنامه نویسی خارق العاده به نظر می رسند. لااقل تا قسمت هفتم که اینطور بوده است.
سریال خوش آب و رنگ و تازه ی شبکه ABC که با توجه به اتمام زودهنگام سریال Lost دارد هر کاری می کند تا مخاطبان خود را نگه دارد، تا اینجای کار چیز خوبی از آب درآمده است. حضور بعضی از بازیگران لاست (پنه لوپه، چارلی و...) و همچنین بازیگران دیگری مثل جوزف فاینس (شکسپیر عاشق) و شهره آغداشلو نشان دهنده این است که تهیه کنندگان دارند تلاش می کنند تا مخاطبان را به سریال جذب کنند.
فلش فوروارد مانند لاست فضایی ماجراجویانه، اکشن، تخیلی و معماگونه دارد. تمام انسان های کره ی زمین برای مدت کوتاهی بیهوش شده اند و درآن مدت شش ماه آینده ی خود را در خواب دیده اند. مامور پلیسی سعی می کند تا برای این راز، راه حلی بیابد.
نکته جالب این سریال تمرکز بر عرفان و تفکرات ادیان و فرقه های مختلف است.همیشه پیش خودم فکر می کردم که چرا همیشه در فیلم ها، تمام رازها در کتاب مقدس نهفته است. یا اینکه چرا از نظر فیلمنامه نویسان غربی هیچ چیز رازآمیزتر از انجمن های سری مسیحی، آیین قبالای یهودی، دیوارنوشته های مصری و حکاکی های آزتکی وجود ندارد. زمانی که یکی از کاراکترهای مرموز فیلم در پاسخ به پلیس داستان به زبان فارسی گفت: «پسر کوچکی با شمع وارد می شود.» و پلیس ما فهمید چه می گوید و به انگلیسی سلیس ترجمه اش کرد و خبر داد که این بخشی از داستان صوفیان ایران است و کل آن قسمت بر اساس همین داستان پیش رفت، اندکی امیدوار شدم که شاید از این پس عرفان صوفیان ایرانی که بسیار رازآلود و پرابهام است، در فیلم های هالیوودی وارد شوند. به طور کلی تمایل این سریال در عنوان کردن مباحث عرفانی و فلسفی گوشه گوشه ی دنیا جذاب و دیدنی است. اما گمان نکنید که با سریالی عرفانی طرف هستید. ریتم تند سریال، صحنه های اکشن فوق العاده (به ویژه در آغاز قسمت اول) و بازی های خوب، شاید تا مدتی جای لاست را برایتان نگیرد، اما مسلما سرگرمتان خواهد کرد.
شبکه فاکس همان کاری را با فرینج کرد که ABC با فلش فوروارد. فاکس هم می خواست تا قبل از اتمام سریال Prison Break سریال جذاب تازه ای را برای مخاطبان خود نمایش دهد. به همین خاطر به سراغ جی.جی. آبرامز - تهیه کننده لاست - رفتند و در نتیجه سریال فرینج ساخته شد که حالا در اواسط فصل دوم آن هستیم. فرینج داستانی پلیسی دارد. اما لایه ی زیرینی هم دارد که به تئوری های روی کاغذ علوم پایه و پزشکی می پردازد. و در نهایت هسته ای رازآمیز دارد که هنوز شکافته نشده اما به نظر می رسد که به شدت فلسفی است. می بینید چه می کنند؟ سریالی می سازند که لایه لایه است. هر آدمی می تواند آنقدر که می داند در آن غوطه ور شود. همین امشب در رستورانی نشسته بودم تا خیر سرم شام بخوردم. چشمم به معجونی باز شد به نام دلنوازان که باعث شد تا نظرم عوض شود و غذایم را به جای اینکه سرمیز بخورم، در جعبه تحویل بگیرم و در تاریکی شب توی ماشین خدمتش برسم! قصدم این نیست که بگویم مخاطب این سریال ها شعور ندارند. بلکه به نظرم آن سازمانی که قرار است کارش فرهنگ سازی و آموزش باشد، فکر می کند که سطح دانش عمومی موی سر بچه است و خودش شامپو جانسون! باید همیشه PH آن را خنثا نگه داشت!
بگذریم.
دال هاوس یا همان خانه عروسک ایده ی فوق العاده ای دارد. شرکتی با تعدادی زن و مرد قرارداد پنج ساله می بندد، مغزشان را بک آپ می گیرد و بعد فرمت می کند و سپس بنابه نظر مشتری آن را برنامه نویسی کرده، برای مدت زمان معینی اجاره می دهد و این وسط پول کلانی به جیب می زند. مغز یکی از دختران این شرکت، به مرور آسیب می بیند و می تواند چیزهایی از تمام کاراکترهایی که تا به حال داشته به خاطر بیاورد. از زن خانه دار تا رقاصه بار تا جاسوسی آشنا به فنون رزمی. نمونه این داستان را قبلا در سریال جذاب Alias دیده بودیم. اما دال هاوس با وجود داشتن ایده ای خوب، به دلیل انتخاب بازیگران بد، فیلمنامه نویسی به شدت ضعیف و بی سر و ته و کارگردانی معمولی، نتوانسته مخاطبان خود را راضی نگه دارد. خبر می رسد که قرار است سریال پس از اتمام فصل دوم (که الان درمیانه آن هستیم) لغو شود.
اغلب سریال بین های حرفه ای، Heroes را دیده اند. تعدادی آدم غیرمعمولی با قدرت هایی منحصر بفرد و جنگ های درونی و بیرونی. چیزی شبیه Xmen. مشکل هیروز آنجا است که باید در همان فصل اول تمام می شد. این همه کاراکتر مسلما برای فیلمنامه نویسان مشکل ساز بوده اند. فصل سوم فاجعه ای تمام عیار بود. اما فصل چهارم با وجود سوژه ای جذاب تر از قبل همچنان از مشکلات پیشین خود رنج می برد و تا بخواهد آنها را ترمیم کند، مدت زیادتری لازم است. تازگی ها هیروز و دال هاوس را فقط دور تند نگاه می کنم که ببینم آخرش می خواهند چه جوری این گند بزرگی را که زده اند جمع کنند. باور کنید اگر بتوانند، خودش یک کلاس درس بزرگ است. همه ی اینها به کنار. تدوین این سریال حکایتی است بی نظیر. در طنزهای 90 شبی تلویزیون خودمان، راکوردها را بهتر نگه می دارند تا این سریال! تا دلتان بخواهد سوتی های منشی صحنه و کارگردان و تدوینگر را می توانید بشمارید. این هم نوعی سرگرمی است البته!
و اما سریال محبوب من: دکستر، متخصص خون شناسی پلیس میامی که خود آدمکشی قهار است. هر سه فصل قبلی دکستر و همچنین فصل چهارم که تازگی ها پخش می شود، سرشار از ایده های ناب، دیالوگ های خلاقانه، کارگردانی عالی و بازی های فوق العاد هستند. به خصوص خود دکستر با بازی مایکل سی. هال که فکر کنم یکی از بهترین بازیگران تلویزیونی است که در این سال ها دیده ام.
دیدن دکستر ذهنی آماده، گوشی آشنا با اسلنگ های آمریکایی و دلی کم رحم طلب می کند! دکستر شاید در نگاه اول سریالی پلیسی و پر از قتل های فجیع باشد، اما باز هم در لایه های زیرین آن، انسان شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی، و اخلاق قابل مطالعه ی جدی هستند.
و اما یک نکته. برخلاف سینما که به نظرم می تواند پیام اخلاقی نداشته باشد و یا سطحی ترین اندیشه را در واضح ترین لایه به مخاطبش نشان دهد و اتفاقا سرگرم کننده هم باشد، سریال های تلویزیونی باید برآمده از بطن جامعه و کاملا ژورنالیستی باشند. به فرندز نگاه کنید. یک کمدی موقعیت با چند کاراکتر ثابت و شوخی هایی جذاب و فضاهایی محدود و افکت های خنده پیاپی بعد هر شوخی. اما نکته در پس این قضایاست. فرندز در زمان خود به موضوعات روز جامعه آمریکایی می پرداخت. درست مثل سیمپسونز یا فمیلی گای یا آفیس. در سریال فرینج جنگ عراق لایه ای پنهان است که اندیشه های مورد توجه شبکه فاکس (جمهوری خواه) به خورد مخاطب داده می شود. برعکس فلش فوروارد و لاست کاملا دموکرات هستند. اقلیت های قومی، رنگین پوستان، کنایه های سیاسی، آموزش فلسفه سیاسی در بستر داستان را در لاست نگاه کنید. یا بحث های لیبرالیستی ای که در سریال True Blood در پس سریالی خون آشامی به مخاطب داده می شوند. بعد برگردید و همین سریال های ایرانی را نگاه کنید. چندتایشان خوبند؟ چندتایشان از پیام مندرس و کلیشه ای آدم های پولدار عوضی و آدم های فقیر دین دار جلوتر رفته اند؟ تا کی قرار است جمشید و هوشنگ قاچاقچی باشند و علی آقا دانشجوی حقوق، پسر خوب مامان دنبال دختر محجوب فلان حاجی خوش نام؟ شاید دارم غلو می کنم. اما سریال به شدت پرت و بی مایه و ضعیف «پروانه ها می نویسند» ساخته محمد نوری زاد، اتفاقا" این کارکرد مورد نظرم را به درستی به کار گرفته است.
این روزها دایم از بومی سازی علوم انسانی صحبت می شود. علم ارتباطات را چه می خواهیم بکنیم؟ کدام دانشمند ایرانی یا اسلامی درباره رسانه و پیام مطلب نوشته است؟ و در ضمن...
و من آمدم درباره چند سریال بنویسم، دوباره رفتم روی منبر و ذکر مصیبت خواندم! باقی باشد برای بعد. اما حالا که به پراکنده نویسی افتاده ام این را هم اضافه کنم از آنجایی که مجموعه «لینچ چنین می گوید» را به ناشر سپرده ام، از این پس دیگر در وبلاگ منتشرشان نخواهم کرد. اما در عوض بخش تازه ای با عنوان «رسانه همان پیام است» را به زودی در همینجا منتشر خواهم کرد. می دانم که لینچ ها خواننده هایی پیدا کرده بودند. امیدوارم که کتاب به زودی منتشر شود و در دسترش علاقمندان قرار گیرد. و همچنین امیدوارم که بخش جدید را هم دوست داشته باشید.